قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

349

تاريخ نگارستان ( فارسى )

[ 584 - كودكى كه چهار سال در شكم مادر بود ] 584 ايضا هم مؤلف حبيب السير از تاريخ يافعى نقل مىكند كه مالك بن دينار كه از اجلهء مشايخ كبار است روزى بقرائت مشغول بود كه شخصى حاضر شده گفت اى شيخ دعا كن در حق زنيكه چهار سالست كه حامل است و الحال بشدت كربت مبتلا است شيخ دست برآورده دعا كرد بعد از زمانى آنشخص بازآمده پسرى چهار ساله در كنار داشت و دندان برآورده بود صاحب تفسير گازر گويد كه هر دم بن جنان چنين متولد شده . [ 585 - داستانى از امير علىشير . ] 585 و منها و هم مؤلف حبيب السير گويد كه از امير عليشير شنيدم كه يكى از خويشان من گفت كه شبى مرا ميل حمام شده پيش از صبح بحمام ميرزا شاهرخ رفتم اتفاقا همان لحظه حمامى چراغ روشن كرده بود و هنوز كسى بحمام نيامده من لنك بميان بسته درآمدم و بخلوتى رفته غسلى كردم و چون از آنجا بميان حمام درآمدم ديدم شخصى بر كرسئى نشسته پرسيدم كه آيا صبح دميده است ؟ گفت باش تا احتياط كنم بيكبار خود را بلند كرده دست بر شيشهء حمام رسانيد تا آن را برداشته ملاحظه نمايد من كه آن را ملاحظه نمودم هراسى بيقياسم غالب شده در دم بيرون دويدم و رخوت پوشيده متوجه منزل گرديدم چون بدر باغ شهر رسيدم شخصى بهيأت مردم آشنا دچار شده گفت در اين وقت از كجا مىآئى ؟ گفتم از حمام و واقعه را بيان كردم او نيز هردو دوش خود را بركشيد تا سر طاق باغ بلند شد و بر زبان آورد كه او بلندتر بود يا من مرا از مشاهدهء آنصورت غشى روى نموده تا صباح در آنجا افتاده بودم آنگاه بعضى كسان كه مرا ميشناختند بسر وقتم رسيده مرا به خانه بردند . [ 586 - داستان بزغالهء كلان‌خايه . ] 586 و منها و هم وى گويد كه امير مذكور گفت كه يكى از ملازمان امير حسن ملك نقل ميكرد كه در زمستانى متوجه باد غيس شدم و در روزيكه تمام دشت و صحرا برف گرفته بود . نظم : بر باد پاى ابر چو آمد سوار برف * گرديد بر زمين و زمان فتنه بار برف آهو ز پا درافكند و مرغ از هوا * گوئى بدشت آمده بهر شكار برف ناگاه بزغالهء سياهى بنظرم درآمد كه در ميان برف خفته بود و در هيچ طرف اثر قدم او نبود من متحير شدم و بدانطرف راندم و آن بزغاله را برگرفته بقاش زين رسانيدم در آن اثنا دست من بميان هردو پاى او درآمده خصيتين او را بغايت بزرك يافتم به زبان حيرت با خود گفتم ( الغ خايه لرى باخ ) بزغاله روى بازپس كرده گفت ( بش باتمان اولار ) بنابرآن وهم بىپايان به من راه يافت و او را دور انداختم و بسرعت تمام بجانب ديگر تاختم [ 587 - كودك چهارچشم و دو بينى . ] 587 و منها و هم وى گويد كه در اول جمادى الاولى سنهء 916 ست عشر و تسعمأة در يكى از محالات هرات پسرى متولد شد كه چهار چشم و دو بينى و دو دهان داشت و